آخــــــرین ستاره ی شب

... سهم من از زندگی

siavash ghomeyshi ....

.

.

.

tarsam ine k ru tanet jaye negaham bemune

ya ruye tisheye negat ghobare aham bemune.......

.

.

shab khosh 

نوشته شده در دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴ساعت 1:37 توسط ماه نو|

این وقت از شب یا شاید بهتر باشه بگم دم دمای صبح  با کابوس وحشتناکی از خواب پریدم...

تپش قلب نافرم و شدید به همراه تعریق زیاد...اینا چیزایین که منو به وحشت و بیداری کشوندن...

چقدر هوای ارامشی که نصیبم میشد رو داره...

من خوبم رفیق .  خوبه خوبم و سعی میکنم سخت نگیرم تا سخت نگذره...

 

نوشته شده در جمعه ۲۳ مرداد۱۳۹۴ساعت 4:28 توسط ماه نو|

 

هرگز تمامت را برای کسی رو نکن بگذار کمی دست نیافتنی باشی آدمها تمامت که کنند، “رهایت” می کنند..

نوشته شده در دوشنبه ۱۲ مرداد۱۳۹۴ساعت 1:37 توسط ماه نو

سلام

قبل از هر چیزی فرا رسیدن سال جدید رو به دوستانی که هنوز از اینجا گذری عبور میکنن تبریک میگم . امیدوارم که سال خوبی برای همه مون باشه .

و بعد اینکه : چند ماهی بود ایرانسل خفه م کرده بود که تا مدارک خط همراهم رو براشون تکمیل کنم . و از اونجا که این خط برای یکی از اقوام بوده و طی چند سالی که دستم بوده ، چند مرتبه تا بحال برای تکمیل مدارک به درد سر افتاده بودیم و حتی دو بار خطم به کل مسدود شده و مجدد فعالش کرده بودن ، برای همین بی خیال اون خط شدم و سه چهار روزی هست که سیم کارت رو به صاحبش برگردوندم تا خودش هر کاری دلش میخواد با اون خط انجام بده. حالا میخواد بسوزوندش یا استفاده کنه یا بندازه یه گوشه و از شرش خلاص شه و .... هر چند برای هر دومون خنده دار بود ولی خب از نظر من بهترین و درست ترین کار بود . حالا دلیلش بماند .  خواستم بگم دوستانی که شماره م رو داشتن در جریان باشن اون خط دیگه دستم نیست .

لطفا از این به بعد با اون خط نه تماس بگیرین و نه پیام بدین . همین !

 

نوشته شده در یکشنبه ۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:6 توسط ماه نو|

 

برای سنگ صبورم ... عزیزم تولدت مبارک

نوشته شده در جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 6:43 توسط ماه نو|

 

اسفندی که باشی

میشی ....

ته تغـــــــــــــــاری خدا :)

تولدت مبارک باشه سنگ صبور من 

نوشته شده در جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 0:10 توسط ماه نو|

 

دیشب از صدای رعد و برق نشد که بخوابم :-) تا ساعت 3 این پهلو اون پهلو شدم . بعدم که خوابیدم با دیدن کابوس از خواب پریدم. جای هیچ نگرانی نیست . فردا (در واقع همین امروزی که پیش رومونه ، یعنی شنبه ) مامان مرخص میشه و من و بابا از تنهایی در میایم

شب خوش

 

نوشته شده در شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 2:24 توسط ماه نو|

با امشب سه شبه که مامان بیمارستان بستریه . دکتر میگه چیز مهمی نیست خوب میشه . ولی باید سه چهار روزی بستری باشه تا داروی تزریقیشو بگیره و بعد با تجویز داروی خوراکی مرخص شه و بعد از این هم تحت نظر باشه . فعلا که سومین روز هم رو به پایان بوده و از ترخیص خبری نیست . فردام که 22 بهمنه و فکر نکنم ترخیص شه یا اصلا دکتر بیاد ویزیت .

از آخرین پستی که سراسر غم بوده و اشک و ناله دو ماه و چند روز میگذره ولی چیزی که باعث شده در این لحظه تو دل بارون از بیمارستان بزنم بیرون و اینجا باشم خبریه که برام خیلی مهمه . میخوام اینجا ثبتش کنم . اونم خبر ازدواج یکی از بهترین هاست . عزیزی که سر و سامون گرفتنش آرزوی من بود .

گوشی به دست نشستم کنار تخت مامان . از هر چند پیام یکی رو جواب میدم . لبخند میزنم و قطره های اشکمو آروم پاک میکنم . مامان میگه دختر چی شده ؟ گفتم مامان یکی از بهترین دوستام در شرف ازدواجه . میگه کی؟ می شناسمش ؟ گفتم نه مامان و با گفتن این حرف اشکم روی گونه هام غل میخوره . نمیدونم مامان به چی فکر میکنه که میگه ایشالله یه روز خودت عروس شی . از حرفش خنده م میگیره . اصرار داره امشب کنارش نمونم . میگه خوبم ولی دلم آروم و قرار نداره ، دلم میخواد تنها باشم ولی از طرفی نمی تونم مامان رو تنها بزارم . کمی که میگذره به مامان میگم برم یه گشتی تو شهر بزنم برمیگردم . بیمار بغلی مبلغی بهم میده تا براش یه سری خرید جزئی انجام بدم و از بخش خارج میشم . وارد محوطه که میشم می بینم همه جا خیسه و بارون در حال باریدن ِ . آروم آروم راهی میشم . به اینجا یعنی اولین کافی نت خلوتی که محیطش بقول یارو گفتنی خفن نیست که میرسم یهویی دلم هوای نوشتن میکنه .

خوشحالم . علیرغم تموم اشکی که از چشام روونه با همه ی وجودم خوشحالم . انگار به یه آرامش واقعی رسیدم . عزیزی که این همه سال همیشه همراهم بود . حتی وقتایی که از وجشت کابوس شبانه با ترس و وحشت و گاهی با گریه از خواب می پریدم در نهایت اون بود که میگفت نترس خودت میگی خواب ! تو غمهام همیشه یک همراه واقعی بود و خیلی جاها که پی خوشی بودم اصلا باهاش در میون نذاشتم تا حداقل گاهی دلش شاد باشه که ماه نو همه ش غم و غصه نمی بینه . هر از گاهی شاده و لحظاتش به خوشی میگذره . خلاصه ی کلام خودخواهانه خوشی هامو برای خودم نگه میداشتم و غم و غصه هامُ بهش منتقل میکردم . حالا این عزیز در شرف ازدواج و من واقعا براش خوشحالم . الهی که خوشیهاش تمومی نداشته باشه ..............

نگران من نباش . من خوبم . خیلی خوبم باور کن

باید برگردم بیمارستان .

خدانگهدار

نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:56 توسط ماه نو|

 

 

گرد سرد مرگ پاشیده شده روی وبلاگم !!! این وبلاگ با این آرشیو چند ساله یک بغل گریه درونش نهفته ست !!! بی حس و حال ترینم این روزها ....

 پ . ن: گاهی بهانه خوب است ! حتی اگر برای زندگی باشد ...

نوشته شده در چهارشنبه ۵ آذر۱۳۹۳ساعت 12:48 توسط ماه نو|

دوباره نم نم بارو..............ن

.

.

.

دوباره رنگ چشات.................و

.

.

این دل آروم نداره ندارههههههههههههههههههههههههههههههههههههه 

.

.

گریه یعنی ستای......................ش

جمعه ی نحس چه کردی با مرتضای ما ............................

لعنتی زود بود خیلی زود بود ..............

نوشته شده در شنبه ۲۴ آبان۱۳۹۳ساعت 2:0 توسط ماه نو|


آخرين مطالب
» َAdat ...
» کابوس
» هرگز ...
» جهت تبریک و اطلاع رسانی
» تولدت مبارک
» تولدت مبارک ...
» هیچ جای نگرانی نیست
»  خبری خوش که قد تمام خوشیهام می ارزه ...
» تنها ...
» :(((((((((((((((((((((((((


 Design By : Pichak